تبليغاتX
مادر و دختر

 

 

از من خبر بجـانب جانان که می برد

پیغام عندلیــب به بستان که می برد

یعقوب را دو دیده ز بس گریه تیره گشت

آخر خبر به یوسف کنعـان که می برد

چون آدم از بهشــت برون  اوفتاده ام

بازم به سوی روضه رضوان که می برد

بی روی دوست مجلس ما را فروغ نیست

پیغــام ما بدان  مه تابــان که می برد

از حال  ما  کــه تــواند به  او  رســاند

نام گدا به حضرت سلطان که می برد

گر زانکه نامه اب بنویســم بخــون دل

آنرا  بدان مراد دل و جــان که می برد

خواهم که جان و دل فرستم بدو حسین

جان و دلم به جانب جانان که می برد

 

منصور حلاج

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:35 توسط سپیده |

 

خوشـــا دلی  که مدام  از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بـی‌خـبر  نـرود
طمـع در آن لـب شـيرين نکردنــم اولی
ولی چگونه مگس از پـــی شکـــر نـرود
سواد ديده غمديده‌ام به اشکــ مشوی
کـه نقش  خال توام  هرگــز از نظر نرود
ز من چو باد صبا  بوی خود دريــغ  مدار
چرا که بـی سر زلف توام به  سر نرود
دلا مباش چنيــن هرزه گرد و هر جايی
که هيچ کــار ز پيشت بدين هنــر  نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
کـه آبـروی شــريـعـت بـديـن  قـدر نـرود
مـن گــــدا هــوس  ســروقـامـتـی دارم
که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود
تـو کز مـکـارم اخلـاق عـالـمــی دگــری
وفای عـهد من از خـــاطرت بـه  درنـرود
سياه نامه ‌تـر از خود کسـی نمی‌بيـــنم
چگونه چون قلــمم دود دل به سر نـرود
به تاج هدهدم از ره مبـــر که باز سفيــد
چو باشه در پی  هر صيـد مختصــر نرود
بـيـــار بـاده و اول بـه دست حافــــظ ده
به شرط آن که زمجلس سخن به درنرود

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:57 توسط سپیده |

دوستان در هوای صحبت یار

زر فشانند و ما سر افشانیم

                                   سعدی

 

و آنگاه جوانی گفت ای حکیم مهربان از دوستی سخن بگوی.

پیامبر گفت:

دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است.

مزرعه شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شکر درو می کنید.

سفره طعام و شعله آتشدان شماست.

زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می جوئید.

 

وقتی دوست شما از ضمیر خود سخن می گوید، شما را نه هراس آن باشد که گویید، "چنین نیست" و نه دریغ باشد که گویید "آری چنین است".

و هنگامی که او سکوت می کندقلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد. زیرا در اقلیم دوستی همه اندیشه ها، همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند،

با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد.

وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید،

زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه می کند، چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند. و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر و عظیم تر شود.

زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد، به حقیقت عشق نیست بلکه ، دامی است که آدمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.

 

و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد.

اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است، بگذار در مد آب نیز آنرا تجربه کند. زیرا اگر دوستت را به آن خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی، بهره آن دوستی چه خواهد بود؟

پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن ( نه برای کشتن ).

زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را بر آورد نه تهی بودنت را پر کند.

و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر.

زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود.

 

                                                                                               پیامبر

                                                                                       جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:32 توسط سپیده |

 

الهی ای یادگار جانها و یاد رشته دلها

به فضل خود ما را یاد کن و به یاد لطفی

ما را شاد کن.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:50 توسط سپیده |

 

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:42 توسط سپیده |

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست

گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو

ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف

گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو

 

تقدیم از "الهام"

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:53 توسط الهام و سپیده |

از لذت عاشقی چو مسرور شوی

در لشکر عاشقان چو منصور شوی

از ظلمت خود اگر دمی دور شوی

در نور شوی و عاقبت نور شوی

 

تقدیمی از "الهام"

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:28 توسط الهام و سپیده |

از لطف تو هبح بنده نومید نشد

مقبول تو جز قبول جاوید نشد

لطفت به کدام ذره پیوسته دمی

کان ذره به از هزار خورشید نشد

 

 

از شعله عشق هر که افروخته نیست

با او سر سوزنی دلم سوخته نیست

گر سوخته دل نی ز ما دور که ما

آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست

 

تقدیمی از "الهام"

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:21 توسط الهام و سپیده |

به کجا چنین شتابان؟"

گون از نسیم پرسید

"دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟"

"همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم..."

"به کجا چنین شتابان؟"

"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم."

"سفرت به خیر! اما تو دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

 برسان سلام ما را."

 

تقدیمی از "الهام"

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:13 توسط الهام و سپیده |

غلط املایی شعر بالا رو تصحیح می کنم:

باز پرسی از این قوم ز حج آمده باز

که چه دیدید به جز خار مغیلانی چند

گر طلبکار خدایید خدا در همه جاست

می کنی از چه سبب طی بیابانی چند

 

دوباره بابت این اشتباه از همتون عذر می خوام.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:29 توسط الهام و سپیده |